چه عاجز مانده ای، دامان همت بر کمر می زن
برون از پرده افلاک چون آه سحر می زن
این شعر به شخصی که تلاش و کوشش میکند، توصیههایی میکند تا از یکنواختی و سختیهای زندگی دوری کند. شاعر از او میخواهد که به جای ایستایی و ماندن در یکجا، مثل شبنم صبحگاهی، هر روز در جایی جدید تلاش کند و زندگی را با شادی و نشاط بگذراند. او تأکید میکند که نباید زندگی را بر اثر حرص و طمع تلخ کرد و باید به جای غم و اندوه، به شیرینیهای زندگی توجه کرد. همچنین به عشق و زیبایی اشاره کرده و تأکید میکند که ارزشهای واقعی را نمیتوان به سادگی به دست آورد. در نهایت، شاعر از او میخواهد که در این مسیر مثبت به تلاش ادامه دهد و از فرصتی که در بهار به دست میآید، استفاده کند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
چه عاجز مانده ای، دامان همت بر کمر می زن
برون از پرده افلاک چون آه سحر می زن
مکن لنگر چو داغ لاله یک جا از گرانجانی
چو شبنم هر سحرگه خیمه در جای دگر می زن
نباشد لشکر خواب گران را تاب فریادی
به هویی عالم آسوده را بر یکدگر می زن
بیفشان آستین بر حاصل این باغ پر آفت
دگر چون سرو دست بی نیازی بر کمر می زن
مکن از حرص بر خود زندگی را تلخ چون موران
بکش سر در گریبان، غوطه در بحر شکر می زن
سواد عشق در زیر نگین آسان نمی آید
چو داغ لاله چندی کاسه در خون جگر می زن
اگر چون مرغ نوپرواز کوتاه است پروازت
پر و بالی به کنج آشیان بر یکدگر می زن
تو کز اندیشه دام و قفس بر خویش می لرزی
به کنج آشیان بنشین، گره بر بال وپر می زن
چه باشد قطره آبی که نتوان دست ازان شستن؟
هم از گرد یتیمی خاک در چشم گهر می زن
نثار تازه رویان ساز نقد وقت را صائب
در ایام بهاران از زمین چون دانه سر می زن