ز بی دردی نمی سازم به صندل دردسر پنهان
که سازم درد را از قدردانی از نظر پنهان
این شعر به بررسی درد و رنجهای درونی و احساسات پنهان میپردازد. شاعر بیان میکند که درد خود را از دیگران پنهان میکند اما این درد همچنان وجود دارد و در واقع از تقدیر ناشی میشود. او در مورد پنهان شدن احساسات و دشمنان که در ظاهر نرم و ملایم به نظر میرسند، هشدار میدهد. همچنین اشاراتی به رازهایی دارد که نمیتوانند در سکوت بمانند و افکار و احساسات پنهان انسانها را مورد بررسی قرار میدهد. در نهایت، شاعر تأکید میکند که در دنیای واقعی نمیتوان به طور کامل از درد و مشکلات دور ماند، و این احساسات و واقعیتها بالاخره نمایان خواهند شد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
ز بی دردی نمی سازم به صندل دردسر پنهان
که سازم درد را از قدردانی از نظر پنهان
همان خون می چکد از شکوه دوری ز منقارش
اگر گردد چو مغز پسته طوطی در شکر پنهان
مگر از خانه آمد دلبر شبگرد من بیرون؟
که ماه از هاله گردیده است در زیر سپر پنهان
بلند افتاده است آهن دلان را ناخن کاوش
وگرنه می شدم در سنگ خارا چون شرر پنهان
همان از تیر باران حوادث نیستم ایمن
شوم در چشم مور از ناتوانی ها اگر پنهان
حذر کن بیشتر از خصم دیرین چون ملایم شد
که آن مکار را در موم باشد نیشتر پنهان
شود از سنگ و آهن خرده راز شرر رسوا
چو آمد از دو لب بیرون، نمی ماند خبر پنهان
شمیم بید و عود از آتش سوزان شود روشن
محال است این که ماند خلق مردم در سفر پنهان
ز شکر خنده پنهان نشد کم زهر چشم او
نماند تلخی بادام هرگز در شکر پنهان
مخور بی همرهان صائب دم آبی اگر باشد
که از شرم سکندر خضر گردید از نظر پنهان