ای لب لعل ترا خون یمن در آستین
هر سر موی ترا چین و ختن در آستین
در این شعر، شاعر به توصیف عشق و احساسات عمیق خود میپردازد. لبهای معشوق او سرخ و جذاب است و موی او حسی از زیبایی و وطن را در دلش برمیانگیزد. با وجود غم و دلتنگی، زیبایی چهره معشوقش آرامشبخش است. عشق او مانند داستان زلیخا و یوسف مملو از احساسات است و شاعر از غم و اندوه خود در غمستانی که غنچهها نیز از او پنهان کردهاند، سخن میگوید. او دلتنگیهای عمیق را مانند شمعی که در جمع میگرید توصیف میکند و نمیخواهد دلش بشکند. در نهایت، شاعر بر ناپایداری عمر و بهار تأکید میکند و از قدرت سخن گفتن خود سخن میگوید، هرچند میداند که برخی احساساتش ممکن است بیثمر باشد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
ای لب لعل ترا خون یمن در آستین
هر سر موی ترا چین و ختن در آستین
گرچه دلگیرست چون شام غریبان طره اش
دارد از رخسار او صبح وطن در آستین
غیرت عشق زلیخا بود مانع، ورنه داشت
بوی یوسف ساکن بیت الحزن در آستین
در گلستانی که من گریان در آیم، غنچه ها
خنده را پنهان کنند از شرمن من در آستین
دامن فانوس آن وسعت ندارد، ورنه من
گریه ها دارم چو شمع انجمن در آستین
گر به دست افتد شکستی، می کنم در کار دل
من نه زانهایم که اندازم شکن در آستین
رشک مانع بود، ورنه تیشه من نیز داشت
نقش های دلربا چون کوهکن در آستین
اعتمادی نیست بر عمر سبکسیر بهار
از شکوفه شاخ ازان دارد کفن در آستین
بی محرک نیست ممکن حرفی از من سر زند
گرچه دارم چون قلم چندین سخن در آستین
گرچه صائب ظاهر ما چون قلم بی حاصل است
شکرستانهاست ما را از سخن در آستین