دیده بی نور ما را کرد بینا پیرهن
بر چراغ مرده ما شد مسیحا پیرهن
این شعر به توصیف حال و احساس شاعر نسبت به عشق و جدایی میپردازد. شاعر در ابتدا از تاریکی و بینوری خود میگوید و اشاره میکند که پیراهنی که به تن دارد، باعث بینایی و روشنایی او شده است. او از بهار و زیبایی آن یاد میکند و اینکه نباید در این فصل، زیبایی را پنهان کرد. شاعر به عشق و شوق اشاره دارد و میگوید که عشق نمیتواند تحت هیچ شرایطی محجوب بماند. همچنین بیان میکند که درد و رنجهایش با پوشیدن پیراهن (نماد عشق و جدایی) حل نمیشود و نمیتواند به آرامش برسد. او به تصاویری از گلها و آتش اشاره میکند که نشاندهنده حساسیت و اضطراب اوست. در نهایت، شاعر به حالت روزهای دشوار اشاره میکند که داغ و غم عشق برایش قابل تحمل نیست و هرچند در تلاش است که با پوشیدن پیراهن (نماد عشق) خود را تسکین دهد، اما در واقع این پیراهن به نوعی زندان احساسات او شده است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
دیده بی نور ما را کرد بینا پیرهن
بر چراغ مرده ما شد مسیحا پیرهن
گفت پیغمبر مپوشانید تن در نوبهار
چون نسازم در بهاران رهن صهبا پیرهن؟
پرده عصمت ندارد تاب دست انداز شوق
رو به کنعان کرد از دست زلیخا پیرهن
پنبه نتواند شدن بر چهره آتش نقاب
می کند پهلو تهی از سینه ما پیرهن
برگ گل را ره به آن اندام نازک داده است
سینه ام هرگز نخواهد صاف شد با پیرهن!
مردم چشم صدف دیگر نخواهد شد سفید
گر بشوید بخت من در آب دریا پیرهن
گرنه شب بر چشم مجنون آستین مالیده است
لاله چون افکنده بر دامان صحرا پیرهن؟
داغ ناسور مرا با پنبه راحت چه کار؟
جنگ دارد دست ماتم دیدگان با پیرهن
چون گل از زور جنون مجموعه چاکی شود
گر چو آتش بر تنم باشد ز خارا پیرهن
پرده ناموس را خواهم دریدن چوب حباب
بر تنم زندان شده است از زور صهبا پیرهن
صائب آن روزی که از دل داغ پنهان شعله زد
جامه فانوس شد بر پیکر ما پیرهن