دل چو گردد صاف آن مه بی حجاب آید برون
صبح چون گردید روشن، آفتاب آید برون
این شعر دربارهٔ رهایی دل و ظهور عشق و احساسات عمیق انسان است. شاعر بیان میکند که وقتی دل پاک و صاف باشد، عشق و زیبایی مانند صبح و آفتاب خود را نشان میدهند. اشک و عواطف مانند آتش درون آدمی هستند که از دل میجوشند، و این احساسات به تنهایی نمیتوانند از آب برخیزند. همچنین، شاعر به این نکته اشاره میکند که به جای غم خوردن، باید از دل پاک و خالی از درد زندگی کرد. در نهایت، بیان شده که عشق میتواند عقل را به خاموشی بکشاند و در این حالت، حقیقت و زیبایی در زندگی نمایان میشوند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
دل چو گردد صاف آن مه بی حجاب آید برون
صبح چون گردید روشن، آفتاب آید برون
می جهد آتش چو شمع از دیده گریان من
هیچ کس نشنیده است آتش ز آب آید برون
بی دهن شو تا غم روزی نباید خوردنت
کوزه لب بسته از خم پر شراب آید برون
گریه چندین عقده مشکل به کار دل فزود
از نزول قطره از دریا حباب آید برون
موج بی آرام باشد بحر تا در شورش است
نبض عاشق چون به مرگ از اضطراب آید برون؟
محو گردد در فروغ عشق، عقل خیره سر
دزد در کنجی خزد چون ماهتاب آید برون
تا نسوزی چرخ را صائب ز آه آتشین
آفتاب دل محال است از حجاب آید برون