آن که ننشیند کنون از ناز در پهلوی من
تکیه گاهش بود در مستی سر زانوی من
این شعر به تردید و افسوس شاعر دربارهی عشق و ارتباطات انسانی اشاره دارد. او از ناز و دلنوازی معشوق یاد میکند و از بیاعتباری خود در حال حاضر صحبت میکند. شاعر احساس میکند که طرف مقابلش به او توجهی ندارد و این موضوع او را دچار ناامیدی کرده است. او به زیبایی و قدرت کلامش اشاره میکند و همچنین به سختیهایی که در ارتباط با دیگران دارد. در نهایت، شعر به نوعی دلسردی و احساس عدم تحقق آرزوها در عشق میپردازد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
آن که ننشیند کنون از ناز در پهلوی من
تکیه گاهش بود در مستی سر زانوی من
این زمان بی اعتبارم، ورنه آن سیب ذقن
در سر مستی مکرر بود دستنبوی من
گل نمی زد بر قفس مرغ گرفتار مرا
آن که حرف سخت می گوید کنون بر روی من
من که در دستم کمان آسمان ها بود نرم
سست گردید از کمان سخت او بازوی من
چون هدف آغوش رغبت عالمی وا کرده اند
تا که را از خاک بردارد کمان ابروی من
چشم پاک من بود از خاک دامنگیرتر
سرو نتواند گذشتن از کنار جوی من
کلک من دارد در انشای سخن دست دگر
آب صائب می شود چون تاک می در جوی من