می زند از گریه موج خوشدلی ابروی من
آب چون شمشیر جوهر می شود در جوی من
این شعر با تصاویری عمیق و احساسی، احساسات و اندیشههای شاعر را به تصویر میکشد. شاعر از گریه و شادیهای درونی خود سخن میگوید و به بازیابی زیباییهایی که در زندگی وجود دارد، اشاره میکند. او به تضادهای گوناگون، از جمله غم و شادابی، عشق و تنهایی، و قدرت و ضعف میپردازد. همچنین، شاعر به احساس خجلتی که از دشمنی و رنجهایی که از دیگران متحمل شده، اشاره دارد. او تلاش میکند تا صدای خویش و جوهر وجود خود را در میان درد و رنجهای زندگی بیابد و به زیباییهای پنهان در عالم اعتراف کند. در نهایت، شاعر به قدرت خلاقیت و بیان خود اشاره دارد و میگوید که با وجود همه چالشها، همچنان به دنبال ابراز احساسات و آزادی خویش است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
می زند از گریه موج خوشدلی ابروی من
آب چون شمشیر جوهر می شود در جوی من
خاک راهم، لیک از من چرخ باشد در حساب
می شود باریک دریا چون رسد در جوی من
دشمن خود را خجل کردن نه از مردانگی است
ورنه نتواند فلک خم ساختن بازوی من
عطسه مغز عندلیبان را پریشان کرده است
گرچه پنهان است در صد پرده چون گل بوی من
تازه می دارد رخ خود را به آب تیغ کوه
داغ دارد باغبان را لاله خودروی من
گرچه از همواری از کلکم نمی خیزد صفیر
مشرق و مغرب بود لبریز گفت و گوی من
وسعت جولان طبع من ندارد لامکان
آسمان در حالت فکرست دستنبوی من
چون شکاف صبح صد زخم نمایان خفته است
در جگرگاه فلک از تیغ یک پهلوی من
بس که از غیرت فرو خوردم سرشک تلخ را
در گره دارد چو مژگان گریه ای هر موی من
وحشت من در کمین جلوه صیاد نیست
می کند از بوی خون خویش رم آهوی من
بس که از پهلونشینان زخم منکر خورده ام
می خلد بند قبا چون تیر در پهلوی من
بر حریر عافیت نتوان مرا در خواب کرد
می شناسد بستر بیگانه را پهلوی من
در غبار غم ز بس گم گشته ام، هر قطره اشک
مهره گل می شود تا می چکد از روی من
بهر گوهر چون صدف صائب دهن نگشوده ام
همت سرشار من نازد به آب روی من
این جواب آن غزل صائب که می گوید رشید
در قفس افتد اگر رنگی پرد از روی من