عشقبازی بود دایم در جهان آیین من
چون سمندر بود از آتش بستر و بالین من
این شعر بیانگر احساسات عمیق عاشقانهای است که شاعر در دنیای عشق و زیبایی تجربه میکند. او به شباهت خود با سمندری میپردازد که از آتش عشق زنده است. شاعر از این که میتواند در دل درد و غم، گل و گلابی بسازد، مینویسد. او نسبت به کینه و خصومت اطرافش بیتوجه است و بر این باور است که حتی مردگان نیز میتوانند از احساسات زنده شوند. دست نوازش و تسکین دردی به او نمیدهد و او به تنهایی خود در میان خستگان اشاره میکند. او در نهایت به غم و تلخی موجود در دل اشاره دارد و میگوید که چشم یار برای او شربتی شیرین به حساب میآید. تمام این احساسات در یک سیر شعری زیبا و نرم بیان شدهاند که نشاندهنده شوری عمیق و درگیریهای درونی شاعر است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
عشقبازی بود دایم در جهان آیین من
چون سمندر بود از آتش بستر و بالین من
می شود در بستر تفسیده من گل گلاب
می گدازد شمع را سرگرمی بالین من
فارغ از فکر مکافاتم که خصم کینه جو
زنده زیر خاک باشد از غبار کین من
خواب این دلمردگان از مرگ سنگین تر بود
ورنه خون مرده گردد زنده از تلقین من
بر دل پر شور من دست نوازش بیهده است
پنجه مرجان چو دریا کی دهد تسکین من؟
نیست یک دل کز ملال خاطرم دلگیر نیست
باغ را در بسته دارد غنچه غمگین من
تلخکامی نیست چون من در میان خستگان
زهر چشم یار باشد شربت شیرین من
صائب از غیرت شود خون مشک در ناف غزال
هر کجا در جلوه آید خامه مشکین من