نیست جز لخت جگر چیزی دگر بر خوان من
از پشیمانی دل خود می خورد مهمان من
این شعر به روایت یک شاعر از دلشکستگی و تنهایی میپردازد. او به تصویر کشیدن وضعیت خود در زندگی میپردازد، جایی که تنها چیزی که در زندگیاش پیدا میکند، درد و پشیمانی است. شاعر در توصیف فضای خود به بیخانمانی و ویرانی اشاره میکند و حس خجالت و عزلت را به تصویر میکشد. او به وابستگیاش به دنیای مادی اشاره میکند و به قطع پیوند خود از خاک و تعلقاتش میپردازد. در ادامه، احساسات عمیقتری از عشق و شور را بیان میکند، جایی که عقل او را در تشویش و بلاتکلیفی قرار داده است. در نهایت، شاعر بر تنهایی و عطر زلف محبوبش تأکید میکند و به کشمکشهای درونیاش با عشق و دیوانگی اشاره مینماید.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
نیست جز لخت جگر چیزی دگر بر خوان من
از پشیمانی دل خود می خورد مهمان من
در مصیبت خانه ام گرد تعلق فرش نیست
سیل خجلت می برد از خانه ویران من
از تنور خاک، نان من فطیر آمد برون
از تنور آسمان تا چون برآید نان من
قطع پیوند تعلق کرده ام زین خاکدان
داغ دارد خار را کوتاهی دامان من
می کند با آستین جوهر ز روی تیغ پاک
آن که می چیند به دامن اشک از مژگان من
گریه من بحر را در حقه گرداب کرد
کیست مرجان تا زند سرپنجه با مژگان من؟
از تنور هر حبابی سر کشد طوفان نوح
چون به دریا رو نهد چشم محیط افشان من
نکهت زلف تو راه شش جهت را بسته است
از کدامین ره به هوش آید دل حیران من؟
در سر شوریده من عقل شد سودای عشق
دیو یوسف می شود در پله میزان من
صائب از بس شور معنی هر طرف انگیخته است
یادی از دیوان محشر می دهد دیوان من