چند آواز تو از بیرون رباید هوش من؟
ره نیابد دردرون چون حلقه در گوش من
شاعر در این شعر به تضادهای درونی و خارجی گریزی میزند. او میگوید که آوازهایی که از بیرون به گوشش میرسد، نمیتواند به عمق وجودش نفوذ کند. مانند حلقهای که به دورش است، احساسات و تجربیاتش را در آغوش نمیگیرد. او به آرامش درونیاش اشاره میکند و خود را به شراب کهنهای تشبیه میکند که آرام است، اما در حقیقت درونش غوغایی وجود دارد. شاعر از قدرت و استقامتش سخن میگوید، اما در عین حال با دلی نرم و آسیبپذیر روبروست. حس میکند که دشمنانش از قدرت و هیبتش بترسند، اما درونش رازهای پنهانی دارد. جنونش روز به روز افزایش مییابد و ارتباطی با کودکانهاش برقرار میکند. در نهایت، او از دلشکستهگی و غم ناشی از زندگی یاد میکند که شیرینیها را با تلخیهای زندگی درهم آمیخته است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
چند آواز تو از بیرون رباید هوش من؟
ره نیابد دردرون چون حلقه در گوش من
در میان سرو، قمری دست خود را حلقه کرد
چند باشد حلقه بیرون در آغوش من؟
چون شراب کهنه ام آسوده در مینا، ولی
می نماید خویش را در کاسه سر، جوش من
کوه را از بردباری گرچه بر سر می نهم
سایه دست نوازش برنتابد دوش من
دشمنان را می شود از هیبت من دل دو نیم
جوهر تیغ دو دم دارد لب خاموش من
بیش می گردد جنون من ز سنگ کودکان
نیستم بحری که از لنگر نشیند جوش من
چون شکرخندی دهد رو، می شوم صائب غمین
نیش چون زنبور در دنبال دارد نوش من