بی نقاب آن چهره را دیدن نمی آید ز من
پنجه خورشید تابیدن نمی آید ز من
این شعر به احساسات و درونیات شاعر اشاره دارد. شاعر میگوید که نمیتواند چهره واقعی خود را نشان دهد و تحت تأثیر نور خورشید قرار بگیرد. او از احساس آزادی و شورش در زندگی صحبت میکند، ولی در عین حال، رنج و محدودیتهای خود را نیز بیان میکند. شعر به نوعی ناتوانی در ابراز احساسات عمیق و خلاقیت اشاره دارد و نشان میدهد که حتی با اراده و قدرت، نمیتوان به تمام آرزوها و خواستهها رسید. او به تنهایی و ناامیدی اشاره میکند و به همین دلیل، نالههایش بیفایده به نظر میرسد. در نهایت، شاعر حس ناامیدی و بیحوصلگی را از زبان شمعی که امیدش را به آینده کشیده، منتقل میکند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
بی نقاب آن چهره را دیدن نمی آید ز من
پنجه خورشید تابیدن نمی آید ز من
می توانم شد سپند آن روی آتشناک را
گر به گرد شمع گردیدن نمی آید ز من
از سبک جولانی عمرست بی آرامیم
در گذار سیل خوابیدن نمی آید ز من
گرچه دارد ناخن الماس دست جرأتم
سینه موری خراشیدن نمی آید ز من
شمع من گردن به امید خموشی می کشد
بر فروغ خویش لرزیدن نمی آید ز من
بادپیمایی است صائب ناله بی فریادرس
چون جرس بیهوده نالیدن نمی آید ز من