دل ز کاهش واصل آن یار جانی شد ز من
این زمینی از ریاضت آسمانی شد ز من
این شعر به بیان احساسات عمیق و تأثیرگذار شاعر درباره عشق، فقدان و زندگی میپردازد. شاعر از کاهش و دوری یار خود شکایت میکند و آن را دلیل تغییرات در زندگیاش میداند. او احساس میکند که با فقدان یارش، آرامش و خوشی از زندگیاش رخت بسته و بیپناهی و بیخانمانی بر او حاکم شده است. شاعر به یاد میآورد که چگونه از دست دادن اختیارات خود، به نوعی به سرکشی و بیثباتی زندگیاش دامن زده است. او همچنین به تأثیرات عمیق عشق و درد در وجودش اشاره میکند و نارضایتیاش از گذر عمر را بیان میکند. در نهایت، او امیدوار است که اگر عمری باقی بماند، از دسترفتهها را جبران کند و به شادمانی برسد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
دل ز کاهش واصل آن یار جانی شد ز من
این زمینی از ریاضت آسمانی شد ز من
مشت خاری داشتم تا آشیانی داشتم
باغها سر تا سر از بی آشیانی شد ز من
خانه داری دستگاه عیش بر من تنگ داشت
خانه یک شهر از بی خانمانی شد ز من
تا چو تاک از دست خود دادم عنان اختیار
نخل سرکش زیر دست از خوش عنانی شد ز من
ریختم در پیش دریا آبروی خود، ولیک
صد صدف سیراب از گوهرفشانی شد ز من
چون گل رعنا درون خویش اندودم به خون
تا درین بستانسرا رنگ خزانی شد ز من
می کنم صائب قضا گر عمر کوتاهی نکرد
آنچه فوت از زندگی در شادمانی شد ز من