مغز را آشفته می سازد دل پر شور من
پنبه برمی دارد از مینا می منصور من
این شعر بیانگر احساسات عمیق و دردناک شاعر است. او از آشفتهگی مغز و دل پر شور خود میگوید، بهطوری که تحت فشار مشکلات و زخمهای عاطفی قرار دارد. شاعر احساس میکند که زنجیرهای بندگی و رنج او شکسته شده و زندگیاش به رغم تلخیها، زیباییهایی دارد. او از غم و داغهای درونش سخن میگوید و با ناامیدی و یأس از بیمهری یارانش شکایت میکند. در پایان، او تکرار شب و تاریکی را حس میکند، اما همچنان امیدوار است که روز و روشنایی به زندگیاش بازگردد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
مغز را آشفته می سازد دل پر شور من
پنبه برمی دارد از مینا می منصور من
جای حیرت نیست گر در خم نمی گیرد قرار
پاره شد زنجیر تاک از باده پر زور من
گرچه از داغ است در زیر سیاهی سینه ام
آب می گردد به چشم آفتاب از نور من
دامن دشت قناعت باغ و بستان من است
از کف دست سلیمان می گریزد مور من
گرچه بر من فکر روزی زندگی را تلخ ساخت
شش جهت شان عسل گردید از زنبور من
آه گرمی بود کز بی طاقتی قد می کشید
داشت شمعی بر سر بالین اگر رنجور من
سوده الماس می دارند از زخمم دریغ
آه اگر می خواست مرهم از کسی ناسور من
وای بر من گر نمی شد با هزاران زخم و داغ
سرد مهری های یاران مرهم کافور من
شد سیاهی صائب از داغ درون لاله محو
کی ندانم صبح خواهد شد شب دیجور من