صبح شد ساقی نقاب دختر رز برفکن
زان لب شیرین، نمک در دیده ساغر فکن
این شعر توصیفاتی شاعرانه از عشق، زندگی و تلاش برای دستیابی به آرزوها را به تصویر میکشد. او از ساقی میخواهد که زیبایی و نشاط را به ارمغان بیاورد و دل را با عشق روشن کند. شاعر به ویژگیهای زندگی و معانی مختلف اشاره میکند، از جمله لزوم تلاش و صبر در مواجهه با مشکلات و خطرات. در این میان، از قدرت و قابلیت یادگیری از تجربیات پیشین سخن به میان میآورد و نهایتاً بر لزوم بیداری و تلاش در جهت روشن کردن مسیر زندگی تأکید میکند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
صبح شد ساقی نقاب دختر رز برفکن
زان لب شیرین، نمک در دیده ساغر فکن
آتشی در دل ز عشق لاابالی برفروز
آرزوی خام را چون عود در مجمر فکن
صیقلی کن سینه خود را ز موج اشک و آه
دفتر آیینه را در پیش اسکندر فکن
جمع کن خار و خس این دشت را چون گردباد
در گریبان سپهر و دیده اختر فکن
از صدف آیین دشمن پروری را یاد گیر
تیغ اگر بارد به فرقت، از دهن گوهر فکن
شهپر سالک سبکباری است در راه طلب
هر که دستار ترا خواهد، به پایش سرفکن
نعل وارونی است هر موجی درین دریای خون
هر کجا بیم خطر افزون بود لنگر فکن
آرمیدن شعله را مغلوب خاکستر کند
رخنه ها در سینه افلاک، چون مجمر فکن
دولت بیدار در زیر سر افتادگی است
خواب در هر جا که سنگینی کند، لنگر فکن
تا مگر صائب چراغ کشته ات روشن شود
چند روزی در گریبان خواب را اخگر فکن