زلف مشکین را ز صبح عارض خود دور کن
چون چراغ روز، گل را در نظر بی نور کن
در این شعر، شاعر به معشوق خود توصیه میکند که موهای مشکین خود را از چهرهاش دور کند تا زیبایی او بیشتر نمایان شود. او به سرنوشت عشق خود اشاره میکند که از پیشانیاش مشخص است و از معشوق میخواهد با آب عکس خود را بپوشاند. احساسات او مانند شعلهای است که به آرامی محو میشود و درخواست میکند که توجهش را بر روی حقیقت عشق متمرکز کند. شاعر به دوری از تعلقات دنیوی و غبارآلودگیهای زندگی اشاره کرده و میخواهد که از موانع عبور کند و به حقیقت و وحدت برسد. در نهایت، او به دنبال رهایی از بار زندگی و اوج گرفتن به سمت فنا و حقیقت وجودی است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
زلف مشکین را ز صبح عارض خود دور کن
چون چراغ روز، گل را در نظر بی نور کن
سرنوشت عشق از پیشانی من روشن است
چون توان با آب گفتن عکس را مستور کن؟
شعله چون برگ خزان از آه سردم رنگ باخت
فکر فانوس ای کلیم از بهر شمع طور کن
خاطر آیینه وحدت غبارآلود شد
گرد هستی را به چوب دار از خود دور کن
خاکساری جاده ای دارد ز مو باریکتر
گردن تسلیم نازک چون میان مور کن
سر چه باشد کس نبازد در ره داغ جنون؟
این کدوی پوچ را در کار این زنبور کن
دوش خاطر را سبک کن صائب از گرد حیات
رو به معراج فنا آنگاه چون منصور کن