گرد غم فرش است دایم در غمآباد وطن
در غریبی نیست مکروهی به جز یاد وطن
این شعر به غم و اندوهی که در وطن وجود دارد و تاثیر آن بر دل افراد میپردازد. شاعر از غریبی و درد فراق وطن میگوید و تأثیرات عمیق یاد وطن را بر زندگیاش مطرح میکند. او به نعمتهایی اشاره میکند که یاد وطن ارزشمندتر از آنهاست و از زخمهای ناشی از بیداد وطن سخن میگوید. او غم غربت را همچون سنگی بر دل خود احساس میکند و در نهایت به این نتیجه میرسد که نمیتواند از یاد وطن غافل شود و همواره این یاد در دلش باقی است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
گرد غم فرش است دایم در غمآباد وطن
در غریبی نیست مکروهی به جز یاد وطن
ای بسا نعمت که یادش به ز ادراکش بود
از وطن میساختم ای کاش با یاد وطن
مرهمش خاکستر شام غریبان است و بس
هر که را بر دل بود زخمی ز بیداد وطن
از دل و جان بنده غربت نگردد، چون کند؟
آنچه یوسف دید از اخوان در غمآباد وطن
من که در غربت چو لعل از سیم دارم خانهها
سنگ بر دل تا به کی بندم ز بیداد وطن؟
گر غبار دل نمیگردید سد راه اشک
میرسانیدم به آب از گریه بنیاد وطن
این زمان صائب دل از یاد غریبی خوش کنم
من که دل خوش کردمی پیوسته از یاد وطن