تا توان خاموش بودن دم نمی باید زدن
عالم آسوده را بر هم نمی باید زدن
این شعر به بیان ادراکات عمیق و فلسفی شاعر درباره عشق، سکوت، و تجربههای انسانی میپردازد. شاعر تأکید میکند که در زمان آرامش نباید مزاحمت ایجاد کرد و در عشق حتی اگر بازی با نفس باشد، باید با احتیاط عمل کرد. همچنین به اهمیت درک عمیق از درون و ارتباط با اهل حال اشاره میکند و میگوید که در زمانهای غم و ماتم، نباید به شادی و خنده روی آورد. در نهایت، شاعر یادآور میشود که برخی از تجربیات زندگی همچون باده ناب را نمیتوان با چیزهای بیارزش جایگزین کرد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
تا توان خاموش بودن دم نمی باید زدن
عالم آسوده را بر هم نمی باید زدن
می توان تا غوطه در سرچشمه خورشید زد
خیمه بر گلزار چون شبنم نمی باید زدن
از دل و دین و خرد یکباره می باید گذشت
در قمار عشق نفس کم نمی باید زدن
پیش اهل حال می باید لب از گفتار بست
چون طرف آیینه باشد دم نمی باید زدن
تا نیابی ترجمانی همچو عیسی در کنار
بر لب خود مهر چون مریم نمی باید زدن
جای شادی نیست زیر این سپهر نیلگون
خنده در هنگامه ماتم نمی باید زدن
چون زمین ساده ای پیدا شود از بهر نقش
بر لب خود مهر چون خاتم نمی باید زدن
شهریان را سیر چشم از جود کردن همت است
در بیابان خیمه چون حاتم نمی باید زدن
می توان تا صائب از جام سفالین باده خورد
می چو بی دردان ز جام جم نمی باید زدن