باده بی لعل لب دلبر نمی باید زدن
غوطه در دریای بی گوهر نمی باید زدن
این شعر به بیان دل شورانگیز شاعر درباره عشق و زیبایی میپردازد. شاعر تأکید میکند که نوشیدن باده از دست محبوب بدون زیباییهایش بیفایده است و غوطهوری در دریای بیمروت غیر ممکن است. او به حیا و اشتیاق به محبوب اشاره کرده و میگوید نمیتوان از زیباییهای آن به سادگی بهرهمند شد. همچنین به نقد جهان و تقدیر میپردازد و میگوید که در قفس جبر بال و پر زدن بیفایده است. در نهایت، شاعر وجود زاهدان و بیسرانجامی دنیا را مورد بحث قرار میدهد و به اهمیت عشق و زیبایی در زندگی انسان تأکید میکند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
باده بی لعل لب دلبر نمی باید زدن
غوطه در دریای بی گوهر نمی باید زدن
با حیا نتوان ز لعل دلبران سیراب شد
کوزه سربسته بر کوثر نمی باید زدن
نیست چین در کار آن پیشانی واکرده را
صفحه آیینه را مسطر نمی باید زدن
رنج باریک آورد آمیزش سیمین بران
سر برون چون رشته از گوهر نمی باید زدن
رخنه ای زندان گردون را به جز تسلیم نیست
در قفس بیهوده بال و پر نمی باید زدن
خواب آسایش گرانسنگ است خون مرده را
بر رگ این غافلان نشتر نمی باید زدن
تا به آن خشک چون آیینه بتوان ساختن
قطره در ظلمت چو اسکندر نمی باید زدن
زردرویی می کند یکسان به خاک تیره ات
حلقه چون خورشید بر هر در نمی باید زدن
تشنه چشمان آب و رنگ از لعل، صائب می برند
در حضور زاهدان ساغر نمی باید زدن