پیش هر تلخی نریزم آبروی خویشتن
می خورم قند از شکست آرزوی خویشتن
در این شعر، شاعر احساسات و درونیات خود را بیان میکند. او به تلخیها و شکستهای خود اشاره میکند و میگوید که به جای شکوه و ناله، سعی میکند آبرو و شرافت خود را حفظ کند. شعر نشاندهندهی رنج و حسرت شاعر نسبت به زندگیاش و همچنین تلاش او برای یافتن خود و بازگشت به هویت واقعیاش است. او از تنهایی و غریبی رنج میبرد و در جستجوی معنا و آرامش است. شاعر به زیباییهای عشق اشاره میکند و همچنین به مشکلات و چالشهایی که در زندگی دارد. در نهایت، او از گمشدگی در عشق و جستجوی خود صحبت میکند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
پیش هر تلخی نریزم آبروی خویشتن
می خورم قند از شکست آرزوی خویشتن
رشته این تنگ چشمان رنج باریک آورد
می کنم از جسم زار خود رفوی خویشتن
می فشارم، گر به حرف شکوه بگشاید دهن
چون سبو دستی که دارم بر گلوی خویشتن
در کف آیینه چون سیماب می لرزد به خویش؟
آنچنان لرزد دلم بر آبروی خویشتن
فارغم چون طوطی از حسن گلوسوز شکر
من که شکر می خورم از گفتگوی خویشتن
در غریبی چاره گرد یتیمی چون کنم؟
من که در دریا ندارم شستشوی خویشتن
پیش آن پاکیزه دامن، خانه نارفته ام
گرچه عمرم صرف شد در رفت و روی خویشتن
نیست ممکن این کشاکش از رگ جانم رود
تا نپیوندم به دریا آب جوی خویشتن
تا شدم چون نافه دور از ناف آهوی ختن
می فرستم قاصدی هر دم ز بوی خویشتن
چون به رنگ زرد من بر می خورد برگ خزان
زعفران می مالد از خجلت به روی خویشتن
بی خبر از پیچ و تاب هم سیه روزان نیند
می توان پرسید حال ما ز موی خویشتن
بارها نومید برگشتم ز دکان مسیح
به که خود باشم به همت چاره جوی خویشتن
چون غبارآلود می گردم ز خواب بی غمی
تازه می سازم به خون دل وضوی خویشتن
بس که صائب خویش را در عشق او گم کرده ام
می کنم از همنشینان جستجوی خویشتن