عشق در بند گران است از وفای خویشتن
بید مجنون است خود زنجیر پای خویشتن
در این شعر، شاعر به احساس عشق و آزادی میپردازد و میگوید که عشق میتواند انسان را به زنجیر وفای خود درآورد. او از حالتی سخن میگوید که در آن، فرد باید برای رهایی از بندها و محدودیتهای خود تلاش کند. شاعر خود را در میان دشمنانی که از درونش برمیخیزند و آزارش میدهند، احساس میکند و از بار منت دیگران رهاست. او در جستجوی آزادی و استقلال است و میخواهد رضایت و خرسندی خود را از دست ندهد. در نهایت، شاعر با تأکید بر اخلاص و سازش با حق، به تضاد میان بندگی و رضای خود اشاره میکند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
عشق در بند گران است از وفای خویشتن
بید مجنون است خود زنجیر پای خویشتن
از سر این خاکدان هر کس که برخیزد چو سرو
در صف آزادگان باشد لوای خویشتن
داشت حال مهره ششدر دل آزاده ام
تا نیفکندم به آتش بوریای خویشتن
از درون خانه باشد دشمن من چون حباب
می کشم آزار دایم از هوای خویشتن
نیستم در زیر بار منت باد مراد
کشتی خویشم چو موج و ناخدای خویشتن
از زمین کوی او کز برگ گل نازکترست
چون توانم خواست عذر نقش پای خویشتن؟
از سر اخلاص صائب با رضای حق بساز
جنگ دارد بنده بودن با رضای خویشتن