موج دریا را نباشد اختیار خویشتن
دست بردار از عنان گیر و دار خویشتن
این شعر به نوعی بیانگر احساس استیصال و عدم کنترل انسان بر زندگی و احساساتش است. شاعر به تصویر کشیدن ناتوانی انسان در برابر جریانهای زندگی و احساسات میپردازد و اشاره میکند که هیچکس نمیتواند بهطور کامل بر سرنوشت خود تسلط داشته باشد. او از زهد و خودداری بهعنوان بار سنگینی یاد میکند که نمیتواند از آن رهایی یابد. در ادامه، شاعر به موضوعات خاکساری، خجلت و تنهایی میپردازد و بیان میکند که انسانهای متواضع همواره در پی جستجوی ارزش و اعتبار خود هستند. در نهایت، شاعر با اشاره به انتظار و حسرت درونی، نشان میدهد که حتی با داشتن نعمات دنیوی، انسان همچنان با احساس شرمندگی و نارضایتی از خود مواجه است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
موج دریا را نباشد اختیار خویشتن
دست بردار از عنان گیر و دار خویشتن
زهد خشک از خاطرم هرگز غباری برنداشت
مرکب نی بار باشد بر سوار خویشتن
خاک باشد از مصافم چشم دشمن را نصیب
کرده ام تا خاکساری را حصار خویشتن
خار دیوار گلستانم که از بی حاصلی
می کشم خجلت ز اوج اعتبار خویشتن
خلوتی چون خانه آیینه داری پیش دست
بهره ای بردار از بوس و کنار خویشتن
گوهر از گرد یتیمی می شود کامل عیار
بیش ازین دامن مکش از خاکسار خویشتن
می توانی آتش شوق مرا خاموش کرد
گر دلت خواهد، به لعل آبدار خویشتن
دیدن آیینه را موقوف خواهی داشتن
گر بدانی حال من در انتظار خویشتن
گر دهم ملک سلیمان را به موری بی سؤال
همچنان باشم ز همت شرمسار خویشتن
بس که چون آیینه صائب دیده ام نادیدنی
می شمارم زنگ کلفت را بهار خویشتن