اندکی کوتاه کن زلف بلند خویشتن
تا مبادا ناگه افتی در کمند خویشتن
در این شعر، شاعر از عشق و خودشناسی سخن میگوید. او به محبوبش میگوید که کمی از زیبایی خود کم کند تا به دام عشق نیفتد. سپس اشاره میکند که گرچه این نصیحت به او سودی ندارد، اما در عین حال، آگاهی از حال خود مهم است. شاعر به دل و احساسات اشاره میکند و میگوید که اگر دل انسان قوی باشد، نمیتوان به راحتی او را به دام انداخت. او همچنین بر اهمیت خودشناسی و دوری از غفلت تأکید میکند و میگوید که در عشق باید مراقب بود، چرا که هرچه بیشتر درگیر احساسات شویم، از خودمان دورتر میشویم. در نهایت، شاعر به این نتیجه میرسد که هر فرد باید به خود و دل خود توجه کند و از نصایح دیگران پرهیز کند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
اندکی کوتاه کن زلف بلند خویشتن
تا مبادا ناگه افتی در کمند خویشتن
گرچه این تعلیم بهر من ندارد صرفه ای
تا شوی واقف ز حال مستند خویشتن
لیک می دانم که از فولاد اگر باشد دلت
برنمی آیی به مژگان کشند خویشتن
ناز در تسخیر ما گر می کند استادگی
مشورت کن با دل مشکل پسند خویشتن
حسن چون افتاد شیرین، دل ز خود هم می برد
نیشکر بیرون نمی آید ز بند خویشتن
ز اشتیاق خویش در یک جا نمی گیرد قرار
ای خوشا حسنی که خود باشد سپند خویشتن
شکر این معنی که عیسای زمانت کرده اند
اینقدر غافل مشو از دردمند خویشتن
لب نگه دار از لب ساغر که نادم می شود
هر که اندازد در آب تلخ، قند خویشتن
سعی تا حد توکل دست و پایی می زند
چون به این وادی رسی پر کن سمند خویشتن
پند دل صائب مرا از کوی او آواره کرد
هیچ کافر گوش نگذارد به پند خویشتن!