راز را در سینه دشوارست پنهان داشتن
ورنه آسان است اخگر در گریبان داشتن
این شعر درباره دشواریهای پنهان کردن رازها و احساسات عمیق است. شاعر به این نکته اشاره میکند که عشق و احساسات واقعی به سادگی قابل پنهان کردن نیستند و نمیتوان آنها را در دل مخفی کرد. او با استفاده از تصاویر مختلف، بیان میکند که عشق همچون آتشی است که نمیتوان آن را در گریبان پنهان کرد. شاعر به ارزش و اهمیت صداقت و بخشندگی اشاره میکند و میگوید بهتر است از گنجهای درون خود به دیگران بیمنت عطا کنیم. او همچنین به معنی و زیبایی آزادی در عشق صحبت میکند و میگوید که دل باید آزاد باشد و به بیقراری و دلبستگیهای ناکام اعتنا نکند. در نهایت، شاعر به اهمیت خودآگاهی و عدم وابستگی به دیگران تأکید میکند و نتیجه میگیرد که اگر خود را به درستی بشناسیم و روابط خود را با بصیرت مدیریت کنیم، میتوانیم از زندگی لذت ببریم بدون اینکه به دیگران وابسته شویم.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
راز را در سینه دشوارست پنهان داشتن
ورنه آسان است اخگر در گریبان داشتن
گوی توفیق از خم چوگان گردون بردن است
گوشه کردن از جهان، سر در گریبان داشتن
ابر هیهات است بیرون آید از تسخیر برق
عشق عالمسوز را پوشیده نتوان داشتن
می کند از مهر خاموشی تراوش راز عشق
مشک را در نافه ممکن نیست پنهان داشتن
سینه ها را می کند گنجینه گوهر چو کوه
زیر تیغ از سخت جانی پا به دامان داشتن
از زمین شور باشد زعفران کردن طمع
دلگشایی چشم از صحرای امکان داشتن
ترک خواهش کن که می سازد صدف را دل دو نیم
کاسه دریوزه پیش ابر نیسان داشتن
هست باران داشتن از کاغذ ابری طمع
چشم ریزش از کف خشک لئیمان داشتن
خوار می گردد عزیزان را کند هر کس که خوار
از بصیرت نیست یوسف را به زندان داشتن
بهتر از گنج گهر بی خواست بخشیدن بود
پاس آب روی سایل از کریمان داشتن
از شکست دل دو جانب را رعایت کردن است
پیش زنگی در بغل آیینه پنهان داشتن
لرزش بیدل به جان در زیر تیغ آبدار
هست چون پاس نفس در آب حیوان داشتن
می کند دل را چو سرو آزاد از دلبستگی
چشم پیش پا چو نرگس در گلستان داشتن
زیر سرو و بید دامان طمع وا کردن است
کاسه دریوزه پیش این خسیسان داشتن
قطره ناچیز را تشریف گوهر می دهد
یاد گیرید از صدف آیین مهمان داشتن
صد دل آشفته را شیرازه می باید شدن
نیست معشوقی همین زلف پریشان داشتن
دیدی از اخوان چه خواری ها عزیز مصر دید
چشم دلجویی نمی باید ز اخوان داشتن
این جواب آن غزل صائب که راقم گفته است
گنج پابرجاست پای خود به دامان داشتن