پیچ و تاب عشق را نتوان ز جان برداشتن
نیست ممکن موج از آب روان برداشتن
این شعر به توصیف پیچیدگیها و دشواریهای عشق و وابستگیهای عاطفی میپردازد. شاعر میگوید که نمیتوان عشق را به آسانی از دل برداشت و مانند جریانی که نمیتوان از آب روان جدا کرد، احساسات و عشق عمیقاً در وجود انسان ریشه دارند. او به نمادهایی مانند صدف و گوهر اشاره میکند که نشاندهنده ارزشمندی این احساسات است. همچنین اشاره میکند که هرچقدر هم چالش یا بار سنگینی وجود داشته باشد، قطع رابطه با دوستان یا عزیزان کار آسانی نیست و این وابستگیها دشواریهای خاص خود را دارند. در نهایت، شاعر تأکید میکند که عافیت و آرامش در دل میتواند از هر باغ و بستانی خوشتر باشد، اما دل کندن از روابط عاطفی کار آسانی نیست.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
پیچ و تاب عشق را نتوان ز جان برداشتن
نیست ممکن موج از آب روان برداشتن
چون صدف من هم ز گوهر دامنی می داشتم
می توانستم اگر دست از دهان برداشتن
خانه خالی پر و بالی است بهر سالکان
تیر را آسان بود دل از کمان برداشتن
هر که از دل بار بردارد، گران بر دوش نیست
از سبوی می گرانی می توان برداشتن
نیست در دریای شورانگیز عالم موج را
هیچ تدبیری به از دست از عنان برداشت
از خدا تا کی به دنیای دنی قانع شدن؟
چند از خوان سلیمان استخوان برداشتن؟
برنمی گردد به ابر از گوهر شهوار آب
نیست ممکن دل ز لعل دلستان برداشتن
پسته بی مغز در لب بستگی رسواترست
نیست حاجت پرده از کار جهان برداشتن
خوشتر از صد باغ و بستان است کنج عافیت
با قفس سهل است دل از گلستان برداشتن
می توان برداشت دل صائب به آسانی ز جان
لیک دشوارست دل از دوستان برداشتن