بده می که بر قلب گردون زنیم!
ازین شیشه چون رنگ بیرون زنیم
این شعر به توصیف حالاتی میپردازد که شاعر در جستجوی آزادی و رهایی از قیودات اجتماعی است. او با استفاده از استعارهها و تصاویر زیبا، میخواهد رنجها و محدودیتهای زندگی را کنار بگذارد و به زندگی شاداب و بدون قید و بند دست یابد. شاعر به دنبال تجربههایی فراتر از عادات و رسوم، همچون مجنون در بیابان، میباشد و بر این باور است که با همت و اراده میتوان به اوج رسید، حتی اگر شرایط ظاهری نامساعد باشد. در نهایت، او به امید روزی فرا میرسد که همه در کنار هم به آزادی و شادی دست پیدا کنند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
بده می که بر قلب گردون زنیم!
ازین شیشه چون رنگ بیرون زنیم
سرانجام چون خشت بالین بود
به خم تکیه همچون فلاطون زنیم
برآییم از کوچه بند رسوم
قدم در بیابان چو مجنون زنیم
بمالیم در زیر پا حرص را
کف خاک بر چشم قارون زنیم
برآریم از بحر سر چون حباب
ازین تنگنا خیمه بیرون زنیم
به این قد خم گشته، چوگان صفت
سرپای بر گوی گردون زنیم
می لعل خونش به جوش آمده است
چه افتاده پیمانه در خون زنیم؟
عرق رنگ نگذاشت بر روی ما
به قلب قدحهای گلگون زنیم
به دشمن شبیخون زدن عاجزی است
گل صبح بر قلب گردون زنیم
نیفتیم چون سایه دنبال خضر
به لبهای میگون شبیخون زنیم
چو خودپای بربخت خود می زنیم
چرا طعن بر بخت وارون زنیم؟
به خلق ارچه از خاک ره کمتریم
به همت سراز اوج گردون زنیم
دل ما شود صائب آن روز باز
که چون سیل گلگشت هامون زنیم