چه عجب اگر نسوزد دل کس به آه سردم
نرسیده ام به دردی که کسی رسد به دردم
در این شعر، شاعر بیان میکند که دل کسی به درد او نمیسوزد و او نیز به دردی نرسیده که دیگران بتوانند آن را احساس کنند. او به ارزش و گرانبهایی خود اشاره میکند و میگوید که دل هیچ کس به اندازه دل او ارزش ندارد. همچنین، شاعر از این که بیخود به دنبال عشق برود ناامید است و میداند که محبت واقعی به سادگی به دست نمیآید. او حالت غم و افسردگی خود را توصیف میکند و به جدایی و مشکلاتی که با آن مواجه است، اشاره میکند. در نهایت، او نشان میدهد که هیچ چیز نمیتواند او را از دنیای دغدغهها و مشکلاتش آزاد کند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
چه عجب اگر نسوزد دل کس به آه سردم
نرسیده ام به دردی که کسی رسد به دردم
به نظر ازان عزیزم به بها ازان گرانم
که به هیچ دل چو گوهر ننشسته است گردم
من و بی حجاب گشتن، چه خیال باطل است این؟
که اگر به دل درآیی تو به گرد دل نگردم
به سیاه روزی من دل سنگ خاره سوزد
که نشد چو سبزه خط ز لب تو آبخوردم
گلی از لباس رنگین نشکفت برعذارم
جگری است پاره پاره چو هدف ز سرخ و زردم
نتوان فشاند دامن ز غبار هستی من
که گران رکاب باشد چو خط غبار گردم
نه چنان ربود فکرم ز میان اهل عالم
که توان رسید صائب به خیال دور گردم