حوصله وصل آن نگار ندارم
دام به اندازه شکار ندارم
در این شعر، شاعر از احساس ناامیدی و فقدان محبت صحبت میکند. او بیان میکند که نمیتواند به وصال معشوق برسد و احساس میکند که عشق او ارزشمندی ندارد. همچنین اشاره میکند که در دیوانگی عشق، بادهای ندارد و شوق و هیجان گذشته را تجربه نمیکند. در نهایت، او به سردی و بیعملی خود در زندگی اشاره میکند و بیان میکند که در هیچ کار اثری ندارد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
حوصله وصل آن نگار ندارم
دام به اندازه شکار ندارم
گوهر دریای بیکرانه عشقم
در صدف آسمان قرار ندارم
صحبت من در مذاق عشق گواراست
باده روحانیم خمار ندارم
شکوه تراوش نمی کند ز زبانم
آتش حل کرده ام شرار ندارم
موجه بی دست و پای قلزم شوقم
در سفر خویش اختیار ندارم
دست و دم سرد گشته است ز عالم
کار چو صائب به هیچ کار ندارم