چون چشم آبگینه، هر چند پاک بینم
در پرده خجالت، زان روی شرمگینم
این شعر دربارهٔ احساس عشق و اشتیاق است. شاعر به زیبایی و پاکی محبوبش اشاره میکند و از آنچه که در دل دارد، سخن میگوید. او از زلف و عطر محبوبش به عنوان سبب پریشانی ذهنش یاد میکند و از قدرت عشق که او را تحت تأثیر قرار داده، سخن میگوید. شاعر بیان میکند که اگرچه محبوبش او را به مرگ دعوت کند، او همچنان به عشق و حیات دل بستگی دارد و احساس خستگی نمیکند. در نهایت، او از رازی در دلش میگوید که به وضوح در چهرهاش نمایان است. این شعر به زیبایی، حس عمیق عاشقانه و روحی پر از احساس را توصیف میکند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
چون چشم آبگینه، هر چند پاک بینم
در پرده خجالت، زان روی شرمگینم
از زلف مشکبویان مغزم شود پریشان
تا ریشه کرد در دل آن خط عنبرینم
یک برگ کاه ایشان بی کوه منتی نیست
از خرمن بزرگان عمری است خوشه چینم
افغان که همچو پرگار با پای آهنین من
چندان که می زنم دور در گام اولینم
گفتی بمیر تا من از نو دهم حیاتت
ای روح بخش عالم من مرده همینم!
رازی که در دلم هست صائب ز طینت پاک
چون آب می توان خواند از صفحه جبینم