از جام بیخودی کرد ساقی خداپرستم
بودم ز بت پرستان تا از خودی نرستم
در این شعر، شاعر از تجربهای عمیق و تغییر درونی صحبت میکند. او به ساقی خداپرست اشاره میکند که به او نوشیدنی میدهد و از حالت بیخودی به حالتی آگاه و محبتآمیز میرسد. شاعر در گذشته دچار مشکلاتی بوده و تا زمانی که به خودشناسی نرسیده، در دام بتپرستی باقی مانده است. او اشاره میکند که راهی که ممکن است خطرناک باشد، در ابتدا امن به نظر میرسد و پس از توبهاش از وسوسههای شیطانی رهایی مییابد. هنگامی که عشق او را در بر میگیرد، دچار تغییرات عمیق میشود و از تمامی شکلهای موجودیت خود فاصله میگیرد. شاعر حس میکند که در حالت مستی، به حقیقت و وجود واقعیاش نزدیکتر شده و از بند تعلقات دنیوی رهایی یافته است. در نهایت، او به پیوند محبت و سخن با معشوقش پرداخته و به نوعی غنای روحی دست پیدا کرده است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
از جام بیخودی کرد ساقی خداپرستم
بودم ز بت پرستان تا از خودی نرستم
راهی که راهزن زد یک چند امن باشد
ایمن شدم ز شیطان تا توبه را شکستم
ساقی و باده من از سینه جوش می زد
روزی که بود مطرب از نغمه الستم
زان دم که عشق او بست از نیستی میانم
ز نار تازه ای شد احرام هر چه بستم
با دست در کف تن تا در خمار باشم
دارم تمام عالم روزی که نیم مستم
از خود مرا برون بر، تا کی درین خرابات
مستی و هوشیاری سازد بلند و پستم؟
از صحبت گرانان در زیر سنگ بودم
جز گوشه دل خود در هر کجا نشستم
از نوخطان گسستم سررشته محبت
زان دم که صائب آمد زلف سخن به دستم