چشم گشایش از خلق نبود به هیچ بابم
در بزم بیسوادان لب بسته چون کتابم
این اشعار بیانگر حالتی از دروننگری و درد عشق است. شاعر در ابتدا احساس میکند که از جامعهاش جدا افتاده و در جمع افراد ناآگاه خاموش است. او به تصویری از خود به عنوان یک قربانی در دنیای بینشانی اشاره میکند و در عین حال ناامید نیست. همچنین به احوالات روحانی و وحدت اشاره دارد و احساس میکند که در عین سادگی، عمق و معنای زندگیاش بیشتر از ظواهر آن است. زهد او ظاهری است، اما در باطن به دنبال آب حیات و عشق حقیقی است. نهایتاً، شاعر با وجود همه دردها و تبها، عشق را همیشه در دل دارد و در تلاش برای رسیدن به حقیقت است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
چشم گشایش از خلق نبود به هیچ بابم
در بزم بیسوادان لب بسته چون کتابم
در ملک بی نشانی ازمن چه جرم سر زد؟
کز شش جهت فکندند در پنجه عقابم
هر چند کشتی من بر خشک بسته گردون
نومید بر نگشته است یک تشنه از سرابم
محو محیط وحدت مستغرق وصال است
من از ره تعین سرگشته چون حبابم
در زهد خشک باشد پوشیده مشرب من
آب حیاتم اما خس پوش از سرابم
چون ماه نو تواضع با خاکیان نمایم
با آن شکوه گردون گیرد اگر رکابم
هرگز دلم نبوده است بی داغ عشق صائب
چسبیده است دایم بر اخگری کبابم