تا در خم این کارگه شیشه گرانیم
چون طفل در آیینه به حیرت نگرانیم
در این شعر، شاعر به وضعیت انسانی و وجود خود اشاره میکند و از احساسات و تجربیات عمیق عشق و معنویت سخن میگوید. او به تمایز میان حال ظاهری و باطن عمیق انسانها پرداخته و به تصویرهایی از حیرت، عشق و تجلیات الهی اشاره میکند. شاعر میگوید که ما در دنیایی پر از تردید و ناراحتی قرار داریم، اما در عین حال نیز به ارزش و جایگاه خود در عشق و حقیقت اشاره میکند. او خود را همچون اخگر عشق و پیلهای توصیف میکند که در جستجوی حقیقت و کمال است، حتی اگر دیگران آنها را نادیده بگیرند یا درک نکنند. بهطور کلی، شعر به زیبایی و عمق وجودی انسان در جستجوی عشق و معنویت میپردازد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
تا در خم این کارگه شیشه گرانیم
چون طفل در آیینه به حیرت نگرانیم
از رهگذر گوش، صدف کان گهر شد
ما هرزه در ایان همه چون موج زبانیم
در بتکده بیگانه تر از قبله نماییم
در کعبه سبک قدرتر از سنگ نشانیم
تا ترکش افلاک پر از تیر شهاب است
ما بی سر و پایان همه نارنج نشانیم
ما اخگر عشقیم که تا دامن محشر
در توده خاکستر افلاک نهانیم
بسیار سبکروح تر از شبنم صبحیم
هر چند که در چشم تو چون خواب گرانیم
گوشی نخراشیده صدای جرس ما
ما نرم روان قافله ریگ روانیم
چون مور اگر امروز به خاکیم فتاده
فرداست که در دست سلیمان زمانیم
نقش پی ما خضر ره پیشروان است
هر چند که چون گرد ز دنباله روانیم
خونابه دل آتش یاقوت گدازست
مگذار به این آبله ناخن برسانیم
در دیده کامل نظران نور یقینیم
هر چند که در چشم خسان خار گمانیم
رحمت ز سیه کاری ما روی سفیدست
ما سوختگان خال رخ لاله ستانیم
این آن غزل مرشد روم است که فرمود
ما پیله عشقیم که بی برگ جهانیم