ما فکر لباس و غم دستار نداریم
اندیشه سامان چو سر دار نداریم
این شعر به بیان افسوس و کمبودهای روحی و معنوی اشاره دارد. شاعر از ناتوانی در زیبا پوشیدن و آرایش ظاهری سخن میگوید و به جای زیباییهای ظاهری، بر روی عمق احساسات و ناامیدیهای خود تمرکز میکند. او از عدم وجود خوشبختی و اطراف پر از غم و اندوه سخن میگوید و خود را در جستجوی معنای بالاتر و سفر به عالم بالا میبیند. در این مسیر، نسبت به رسوایی و دنیای مادی بیتفاوت است و بر ناامیدیهای خود تاکید میکند. در نهایت، شاعر تشخیص میدهد که اگرچه در گرداب مسائل زندگی گرفتار است، همچنان به جستجوی حقیقت و عشق واقعی ادامه میدهد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
ما فکر لباس و غم دستار نداریم
اندیشه سامان چو سر دار نداریم
سر در ره آرایش ظاهر نتوان کرد
چون گل سر آرایش دستار نداریم
ای سایه اقبال هما رو سر خود گیر
ما شکوه ای از سایه دیوار نداریم
هر جا نبود سوخته ای رو ننماییم
آیینه به پیش رخ زنگار نداریم
داریم هوای سفر عالم بالا
چون شبنم گل چشم به گلزار نداریم
دنباله رو قبله نمای دل خویشیم
چون کعبه روان روی به دیوار نداریم
در جیب صدف گوهر ما چشم گشوده است
ما طاقت رسوایی بازار نداریم
شد مخزن گوهر صدف از آبله دست
ما جز گره دل ثمر از کار نداریم
بگذار که در چاه مذلت بسر آریم
ما حوصله ناز خریدار نداریم
ما بیخبران قافله ریگ روانیم
یک ذره ز سرگشتگی آزار نداریم
هر چند که در گردن ما دست فکنده است
از بیخبریها خبر از یار نداریم
صائب نفس شعله ما تشنه خارست
با مردم کوتاه زبان کار نداریم