از ناله نی راز دل عشق شنیدیم
زین کوچه به سر منزل مقصود رسیدیم
در این شعر، شاعر از ناله نی و راز دل عشق میگوید و به سفر خود به سوی مقصود اشاره میکند. او بیان میکند که در راه به شیفتگی و زیبایی عشق در کوچهها پی بردند، اما دریغ از وفا و احساس در چهره گلها. شاعر از شکست دل و رنجی که بر او رفته مینالد و میگوید که تلاشهایشان در یافتن مقصود بینتیجه باقی مانده است. او با بیان ناامیدی و بیحالی در دل، به وداع با دنیا و تکیه بر واقعیات تلخ زندگی پرداخته و زاهدان بیاحساس را نقد میکند. در نهایت، او به این نتیجه میرسد که هرچه تلاش کردند، به مقصد نرسیدند و دردهای درونی خود را همچنان تحمل میکنند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
از ناله نی راز دل عشق شنیدیم
زین کوچه به سر منزل مقصود رسیدیم
راهی به سر آن مه شبگرد نبردیم
چندان که چو خورشید به هر کوچه دویدیم
دیدیم که بر چهره گل رنگ وفا نیست
ما نیز سر خود به ته بال کشیدیم
در دیده ما نشتر آزار شکستند
هر چند چو خون در رگ احباب دویدیم
با زلف بگو در پی صید دگر افتد
ما از خم دامی که رمیدیم، رمیدیم
از گریه ما هیچ دلی نرم نگردید
در ساعت سنگین سر این تاک بریدیم
در گوش ز فریاد جرس پنبه گذاریم
نشنیدنی از همسفران بس که شنیدیم
چون موج نشد قسمت ما گوهر مقصود
هر چند که از طول امل دام کشیدیم
دیدیم که در روی زمین اهل دلی نیست
چون غنچه به کنج دل خود باز خزیدیم
کردیم وداع کف خاکستر هستی
روزی که به آن شعله جانسوز رسیدیم
دیدیم ندارد سر ما زاهد بیدرد
از صومعه خود را به خرابات کشیدیم
شیر شتر و روی عرب چند توان دید؟
پا از سفر کعبه مقصود کشیدیم
هر چند ز خط راه توان برد به مضمون
ما هیچ به مضمون خط او نرسیدیم
در سینه دل، چاک فکندیم چو صائب
این نامه به تدبیر نشد باز، دریدیم