جان را به دم خنجر قاتل برسانم
طوفان زده خویش به ساحل برسانم
این شعر به بیان احساسات عمیق و دردناک شاعر درباره عشق و جدایی میپردازد. شاعر در تلاش است که جان خود را به ساحل نجات برساند، اما در عین حال با درد و گریههای شادیاش دست و پنجه نرم میکند. او به تشبیه خود به موجی میپردازد که در دریا در حال حرکت است و قصد دارد از این سفر پر مخاطره عشق، نتایجی بدست آورد. شاعر همچنین به کمبود فهم و توجه در دل اهل دل اشاره میکند و این که از عشق و جداییاش رنج میبرد. در نهایت، او به دنبال راهی میگردد تا به آرامش دست یابد و از این غمکده فرار کند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
جان را به دم خنجر قاتل برسانم
طوفان زده خویش به ساحل برسانم
چندان مرو ای جان که من از گریه شادی
آبی به کف خنجر قاتل برسانم
موجم که به هر آمدن و رفتن ازین بحر
فیضی به لب تشنه ساحل برسانم
صد بار جرس گشتم و پاس ادب عشق
نگذاشت که آواز به محمل برسانم
استادگی من نه پی راحت خویش است
درمانده خضرم که به منزل برسانم
از کشتن من رنگ رخش آب دگر یافت
کو دست که آیینه به قاتل برسانم؟
مفت است اگر از سفر پر خطر عشق
نقش قدم خویش به منزل برسانم
سرچشمه صحرای جنون زهره شیرست
خود را ز پی نو سفر دل برسانم
از اهل دل امروز کسی طالب دل نیست
چون غنچه چرا خون خورم و دل برسانم؟
کو رهبر توفیق، کز این غمکده صائب
خود را به سلامتکده دل برسانم