دستی که به جامی نشود رهزن هوشم
چون پایه تابوت گران است به دوشم
این شعر به احساسات عمیق انسانی و تضادهای درونی اشاره دارد. شاعر با بیان اینکه دستی که نیکی نمیکند بر او سنگینی میکند، به درد و رنجهایی که تجربه کرده، اشاره میکند. او از سوختگیها و ناتوانی در بیان احساسات خود سخن میگوید و تنهایی و بیپناهی خود را تشبیه به کودک یتیمی میکند که از محبت محروم است. همچنین، شاعر بر این نکته تأکید میکند که ظاهرش با باطنش متفاوت است و قابلیتهای درونیش را در برابر قضاوتهای انسانها پنهان نگه میدارد. در نهایت، او به وابستگیاش به زیبایی و نغمههای دلانگیز اشاره میکند که هرگز از او دور نخواهد شد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
دستی که به جامی نشود رهزن هوشم
چون پایه تابوت گران است به دوشم
دستی که به احسان نکند حلقه بگوشم
چون پایه تابوت گران است به دوشم
فریاد من از سوختگیهاست چو آتش
چون باده ز خامی نبود جوش و خروشم
نتوان چو لب جام کشید از لب من حرف
هر چند ز رنگین سخنی رهزن هوشم
با شعله خورشید چه سازد نفس صبح؟
روشنتر ازانم که توان کرد خموشم
در دل شکند شیشه مرا خنده گلها
آواز تو زان دم که رسیده است به گوشم
بر باده سر جوش نباشد نظر من
کز درد توان گرد برآورد ز هوشم
در عالم ایجاد من آن طفل یتیمم
کز شیر به دشنام کند دایه خموشم
چون کعبه، برازندگیم در نظر خلق
زان است که من جامه پوشیده نپوشم
صائب منم آن نغمه را کز دل پر جوش
موقوف بهاران نبود جوش و خروشم