از تلخ زبانان نشود پست خروشم
طفلم، نتوان کرد به دشنام خموشم
در این شعر، شاعر از احساسات و تجربیات خود سخن میگوید. او بیان میکند که نمیتواند به دلخوریها و دشنامها پاسخ دهد و در جستجوی آرامش است. دلش نمیتواند سنگینی بارهای ناپسند را تحمل کند و تنها چیزی که برایش ارزش دارد، نوازش و محبت است. شاعر خود را مانند حبابی در دریا میبیند که ممکن است با کمترین غافلتی ناپدید شود. همچنین، او به زیبایی و عشق اشاره دارد و از خوابهای پریشان خود میگوید. در نهایت، او به اوضاع turbulent زندگیاش و اینکه این هیجانها مختص طوفانهای بزرگ است، اشاره میکند و میگوید که نمیتواند از زیبایی محبوبش چشمپوشی کند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
از تلخ زبانان نشود پست خروشم
طفلم، نتوان کرد به دشنام خموشم
نم در دل میخانه خمارم نگذارد
گر جلوه ساقی نشود رهزن هوشم
چیزی نشود بر دل آزاده من بار
جز دست نوازش که گران است به دوشم
بینا ز نظر بازی دریاست حبابم
فانی شوم از بحر اگر چشم بپوشم
ریحان بهشت است مرا خواب پریشان
تا خط بناگوش ترا حلقه بگوشم
آب گهرم بسته یخ از سردی بازار
هر چند که یوسف به زر قلب فروشم
چون سیل مرا هست ز خود سلسله جنبان
موقوف به طوفان نبود جوش و خروشم
این آن غزل حاجی صوفی است که فرمود
آن روی نداری که ز تو چشم بپوشم