فریاد که از کوتهی بخت ندارم
دستی که ترا تنگ در آغوش فشارم
این شعر از شاعر به بیان حسرت و ناکامی در عشق و زندگی میپردازد. او از بیچشمی بخت خود شکایت میکند و حسرت لحظاتی را میخورد که نمیتواند معشوقش را در آغوش بگیرد. شاعر با استفاده از تصاویری همچون پروانه و شمع به توصیف عشق و آرزوهایش میپردازد، در حالی که احساس میکند به طور فزایندهای از محبوبش دور است. او همچنین به زیباییهای معشوق و غمها و دردهای عاشقانهاش اشاره میکند و با احساس ناتوانی و یتیمی، به حالت دلشکسته و ناامید خود اعتراف میکند. در نهایت، شاعر به سادگی و دلسوزی خود اشاره میکند و تأکید میکند که زیباییها و زندگیاش مثل آینهای از عشق و امید است، هرچند که از نگاه دیگران ممکن است ناپسند به نظر بیاید.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
فریاد که از کوتهی بخت ندارم
دستی که ترا تنگ در آغوش فشارم
کو بخت رسایی که در آن صبح بناگوش
دستی به دعا همچو سر زلف برآرم
پروانه بزم تو مرا شمع امید ست
در خلوت خاص تو اگر بار ندارم
این دست نگارین که من از زلف تو دیدم
مشکل که گشاید گره از رشته کارم
در طالع من نیست به گرد تو رسیدن
چون گرد یتیمی است زمین گیر، غبارم
دلکشترم از خال لب و خط بناگوش
در حاشیه بزم تو هر چند که خوارم
بی نیشتر خار، گل از من نتوان چید
چون آبله در پرده غیب است بهارم
از من مطلب جبهه واکرده که پیچید
چون غنچه بهم، تنگی این سبز حصارم
چون بیخبران خام مدانم، که رسیده است
در نقطه آغاز به انجام، شرارم
صد شکر که جز ساده دلی نیست متاعی
چون آینه در دست ازین نقش و نگارم
صائب ز فلک نیست مرا چشم نوازش
چون ماه تمام از دل خویش است مدارم