آن حال ندارم که به فکر دگر افتم
کو قوت پا تا به خیال سفر افتم
این شعر دربارهٔ احوالات انسانی است که در جستجوی آرامش و رهایی از مشکلات و دشواریهاست. شاعر ابراز میدارد که توانایی فکر کردن به چیزهای دیگر را ندارد و در گیر و دار مشکلات زندگی به سر میبرد. او با ناامیدی از گمگشتگی خود سخن میگوید و اشاره میکند که در مسیر زندگی به دنبال خضر، نماد امید و رهایی، است. شاعر احساس میکند که بیپناه است و به تنهایی نمیتواند از مبارزه با سختیها پیروز بیرون بیاید. او آرزو دارد تا به وصال نعمتها و آرزوهایش برسد و از دست کسانی که بخیل هستند دوری کند. در انتها، او امیدوار است که با کمک خداوند و با قرار گرفتن در جمع هنرمندان بتواند روزی به آرامش و سعادت دست یابد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
آن حال ندارم که به فکر دگر افتم
کو قوت پا تا به خیال سفر افتم
من کز جگر شیر بود توشه راهم
تا کی پی این قافله بیجگر افتم؟
پرسند اگر از حاصل سرگشتگی من
برگرد سرش گردم و از پای در افتم
چون نگسلم از خضر، که در راه توکل
هر گه به عصا راه روم پیشتر افتم
چون گل سر پیوند به بیگانه ندارم
در پای برآرنده خود چون ثمر افتم
آن مشت خسم در کف این قلزم خونین
کز جنبش هر موج به دام دگر افتم
صد نامه حسرت کنم ارسال و ز غیرت
شهباز شوم در عقب نامه برافتم
ای ابر مرا رزق جگر سوخته ای کن
مپسند که در دست بخیل گهر افتم
صائب اگر از گوشه عزلت بدر آیم
چون روزی ارباب هنر در بدر افتم