با شوخ دیدگان هوس آشنا نیم
چون عقده حباب اسیر هوا نیم
شاعر در این شعر بیان میکند که به خاطر عشق و محبتی عمیق، از دنیا و حوادث آن دور است. او به صبر و تحمل خود اشاره میکند و خود را مانند خضر (پیامبر) تشنه آب زندگی میداند. در حالی که دیوانهوار به زلف یار خود وابسته است، به هیچ چیز دیگری توجه ندارد. شاعر از احساسات درونی و بیتابی خود حرف میزند و میگوید که باوجود مشکلات، همچنان در جستجوی آرامش و سایهای از قناعت است. او با تصاویری از گل و بوستان، سادگی و بیخبری از دنیا را به تصویر میکشد و اظهار میکند که زندگیاش بدون یاد خدا بیمعناست. در نهایت، او به صلح و آرامش درونی دست یافته و از زندگی خود حسابی نمیکند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
با شوخ دیدگان هوس آشنا نیم
چون عقده حباب اسیر هوا نیم
دنبال بیقراری دل سر نهاده ام
چون کاروان ریگ پی رهنما نیم
دارم عقیق صبر به زیر زبان خویش
مانند خضر تشنه آب بقا نیم
دیوانه ام ولیک بغیر از دو زلف یار
دیگر به هیچ سلسله ای آشنا نیم
اصلاح هیچ شمع پریشان نمی کنم
ایمن ز تیغ بازی صبح جزا نیم
دارم چو غنچه دست تصرف در آستین
در بوستان گسسته عنان چون صبا نیم
در آفتابروی قناعت نشسته ام
در جستجوی سایه بال هما نیم
بیطاقتی همان در فریاد می زند
هر چند همچو بوی گل از گل جدا نیم
هر چند آبروی حیاتم به باد رفت
شرمنده غباری ازین آسیا نیم
بیرون ز تنگنای سپهرست سیر من
چون پست فطرتان به زمین آشنا نیم
نقش (امل) ز لوح دل خویش شسته ام
در ششدر تعلق چون بوریا نیم
آب حیات را به خضر باز می دهم
حمال بار منت اهل سخا نیم
با مردم سبک نکنم دست در میان
بی لنگر و سبکسر چون کهربا نیم
صائب حساب زندگی خود نمی کنم
از عمر آن نفس که با یاد خدا نیم