هموار از درشتی چرخ دغا شدیم
صد شکر رو سفید ازین آسیا شدیم
این شعر درباره تجربههای تلخ و شیرین زندگی شاعر است. او از سختیها و مشکلاتی که در مسیر زندگی با آنها مواجه شده، سخن میگوید. شاعر با استفاده از استعارههایی مثل چرخ آسیا و تیغ و گل به توصیف احساساتش میپردازد. او به این نکته اشاره دارد که با وجود تمام سختیها و ناکامیها، کسی که آشنا به مشکلات و چالشها شده، میتواند بر دردها غلبه کند و به نوعی به آرامش برسد. در نهایت، شاعر به این نتیجه میرسد که درد و رنج جزئی از زندگی است و درمان آن آسان نیست، اما تجربهها ما را قویتر میکند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
هموار از درشتی چرخ دغا شدیم
صد شکر رو سفید ازین آسیا شدیم
فرصت نداد تیغ که بالا کنیم سر
زان دم که چون قلم به سخن آشنا شدیم
از قطع ره به منزل اگر رهروان رسند
ما رفته رفته دور ز منزل چرا شدیم؟
از هیچ دیده قطره آبی نشد روان
در سنگلاخ دهر اگر توتیا شدیم
دستش به چیدن سر ما کار تیغ کرد
چون گل به روی هر که درین باغ وا شدیم
پهلو تهی ز سنگ حوادث نساختیم
خندان چو دانه در دهن آسیا شدیم
افتاده است رتبه افتادگی بلند
پر دست و پا زدیم که بی دست و پا شدیم
با کاینات بر در بیگانگی زدیم
تا آشنا به آن نگه آشنا شدیم
مغزی نداشتیم که گردیم رو سفید
چون تخم پوچ منفعل از آسیا شدیم
درد سخن علاج ندارد، و گرنه ما
صائب رهین منت چندین دوا شدیم