ما اختیار خویش به صهبا گذاشتیم
سر بر خط پیاله چو مینا گذاشتیم
در این شعر، شاعر به توصیف حال و روز خود میپردازد که به زندگی و انتخابهایش ارتباط دارد. او از رها کردن اختیار خویش و سپردن آن به چیزهایی چون می و دریا صحبت میکند. مفاهیمی مانند غم، سکوت و فرار از دنیا نیز مورد تأکید قرار گرفتهاند. شاعر آرزوی آرامش و رهایی از دغدغههای روزگار را دارد و به سفر به عوالم بالاتر و غیرمادی اشاره میکند. در نهایت، او اعلام میکند که به دلیل این انتخابها، از دنیا روی برگردانده و به دنبال نعمات بهشت است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
ما اختیار خویش به صهبا گذاشتیم
سر بر خط پیاله چو مینا گذاشتیم
آمد چو موج دامن ساحل به دست ما
تا اختیار خویش به دریا گذاشتیم
از جبهه گشاده گرانی رود ز دل
چون کوه سر به دامن صحرا گذاشتیم
از حرف و صوت زیر و زبر بود حال ما
مهر سکوت بر لب گویا گذاشتیم
چون سیل گرد کلفت ما هر قدم فزود
تا پای در خرابه دنیا گذاشتیم
از سر زدن چو شمع شود بیش شوق ما
تا روی خود به عالم بالا گذاشتیم
از خلق روزگار گرفتیم گوشه ای
بر کوه قاف پشت چو عنقا گذاشتیم
شد مخمل دو خوابه ز خواب گران ما
پهلو اگر به بستر خارا گذاشتیم
دیوانه راست سلسله شیرازه جنون
دل را به آن دو زلف چلیپا گذاشتیم
از دست رفت دل به نظر باز کردنی
این طفل را عبث به تماشا گذاشتیم
صائب بهشت نقد درین نشأه یافتیم
تا دست رد به سینه دنیا گذاشتیم