غزلیات

غزل شمارهٔ ۵۸۶۶

سرودهٔ صائب
هوش مصنوعی

دربارهٔ این سروده

برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحه‌کلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.

۱

ما گرچه در بلندی فطرت یگانه‌ایم

صد پله خاکسارتر از آستانه‌ایم

۲

دیدیم اگرچه سنگ در او بارها گداخت

ما غافل از گداز درین شیشه خانه‌ایم

۳

در گلشنی که خرمن گل می‌رود به باد

در فکر جمع خار و خس آشیانه‌ایم

۴

از ما مپرس حاصل مرگ و حیات را

در زندگی به خواب و به مردن فسانه‌ایم

۵

چون صبح زیر خیمه دلگیر آسمان

در آرزوی یک نفس بی‌غمانه‌ایم

۶

چون زلف هرکه را که فتد کار در گره

با دست خشک عقده گشا همچو شانه‌ایم

۷

دایم کمان چرخ بود در کمین ما

در خاکدان دهر همانا نشانه‌ایم

۸

آنجاست آدمی که دلش سیر می‌کند

ما در میان خلق همان بر کرانه‌ایم

۹

ما را زبان شکوه ز بیداد یار نیست

هرچند آتشیم ولی بی‌زبانه‌ایم

۱۰

گر تو گل همیشه بهاری زمانه را

ما بلبل همیشه بهار زمانه‌ایم

۱۱

در محفلی که روی تو عرض صفا دهد

سرگشته‌تر ز طوطی آیینه خانه‌ایم

۱۲

صائب گرفته‌ایم کناری ز مردمان

آسوده از کشاکش اهل زمانه‌ایم

بازگشت به سروده‌های صائب