ما همچو غنچه سر به گریبان کشیده ایم
گوی مراد در خم چوگان کشیده ایم
در این شعر، شاعر احساسات و معضلات خود را در زندگی بیان میکند. او به غنچهای اشاره دارد که سر در گریبان کشیده و به تنگناهای زندگی و ناملایمات آن میپردازد. مراد و آرزوهایش را در خم چوگان زندگانی گم کرده و به تلخیهای زندگی اشاره میکند. خون و رنجها را به غنایلی همچون مشک تشبیه کرده و از رنجهایی که از وطن کشیده و بار منت دیگران را بر دوش خود حس میکند، سخن میگوید. شاعر خود را در میان مشکلات، همچون موری خاکسار، میبیند که به دنبال شادی و زندگی بهتر است و در نهایت بر پایداری و ایستادگی خود تأکید میکند. او بر این باور است که به رغم همه ناملایمات، همچنان استوار و مقاوم باقی مانده است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
ما همچو غنچه سر به گریبان کشیده ایم
گوی مراد در خم چوگان کشیده ایم
خون همچو نافه در تن ما مشک می شود
تا دست خود ز نعمت الوان کشیده ایم
شیرین شده است تا چو گهر استخوان ما
بسیار تلخ و شور ز عمان کشیده ایم
رنجیده ایم اگر ز وطن حق به دست ماست
آنها که ما ز سیلی اخوان کشیده ایم
گشته است توتیای قلم استخوان ما
از بس که بار منت احسان کشیده ایم
از موجه سراب درین دشت آتشین
بسیار ناز چشمه حیوان کشیده ایم
خود را ز مکردوست نمایان روزگار
گاهی به چاه و گاه به زندان کشیده ایم
چون مور خاکسار ز گفتار شکرین
خود را به روی دست سلیمان کشیده ایم
تا چشم ما به دولت بیدار وا شده است
یک عمر مشق خواب پریشان کشیده ایم
ما پرده ها ز آبله پای خود ز رشک
بر روی خارهای مغیلان کشیده ایم
صائب ز سیل حادثه از جا نمی رویم
ما پای خود چو کوه به دامان کشیده ایم