ما رخت خود به گوشه عزلت کشیده ایم
دست از پیاله، پای ز صحبت کشیده ایم
شاعر در این شعر به بیان احساس خستگی و انزوا پرداخته است. او از کنارهگیری خود از دنیا و محبوبیتها سخن میگوید و به دشواریهایی که در زندگی با آنها مواجه شده اشاره میکند. او از جایی میگوید که برای آرامش و قناعت به آنجا پناه برده و از شراب و میگساری دوری کرده است. همچنین به تلخیهای زندگی و غربت اشاره کرده و به یادآوری ایام سختی میپردازد که از نصیحتها و تجارب کمی به دست آمده، بهرهمند شده است. در نهایت، شاعر با احساس شکست و بیحاصلی در زندگی، به تلاشهای خود در این مسیر اشاره میکند، و همه این موارد نشانهای از جستجوی صلح در دنیای آشفته و پر از درد و رنج است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
ما رخت خود به گوشه عزلت کشیده ایم
دست از پیاله، پای ز صحبت کشیده ایم
مشکل به تازیانه محشر روان شود
پایی که ما به دامن عزلت کشیده ایم
خون در دل نعیم بهشت برین کند
میلی که ما به دیده رغبت کشیده ایم
در دانه خوشه ای شده هر خوشه خرمنی
تا خویش را به ملک قناعت کشیده ایم
گام نهنگ ساحل مقصود ما شده است
از بس که چار موجه کثرت کشیده ایم
گشته است توتیای قلم استخوان ما
تا سرمه ای به چشم بصیرت کشیده ایم
گردیده است سیلی صرصر به شمع ما
دامان هر که را به شفاعت کشیده ایم
تا صبح رستخیز به دندان گزیدنی است
دستی که ما ز دامن فرصت کشیده ایم
صبح وطن به شیر برون آورد مگر
زهری که ما ز تلخی غربت کشیده ایم
گردیده است آب دل ما ز تشنگی
تا قطره ای ز ابر مروت کشیده ایم
آسان نگشته است به آهنگ، ساز ما
یک عمر گوشمال نصیحت کشیده ایم
بوده است گوشه دل خود در جهان خاک
جایی که ما نفس به فراغت کشیده ایم
صائب چو سرو و بید ز بی حاصلی مدام
در باغ روزگار خجالت کشیده ایم