ما هوش خود به باده گلرنگ داده ایم
گردن چو شیشه بر خط ساغر نهاده ایم
این شعر دربارهٔ زندگی و احوالات انسانی است. شاعر بیان میکند که ما هوش و اندیشه خود را به شراب خوش رنگ دادهایم و خود را به شیشهای تشبیه کردهایم که بر روی ساغر است. او اشاره دارد که در طول زندگی مانند غنچهها صبر کردهایم و در پی گشایش دلها خون خوردهایم. زندگی برای ما فقط چند نفس بیشتر نیست و از زمان آغاز زندگیمان پیر شدهایم. هیچ کس به خاطر ما غصه نمیخورد و اگر به زمین افتادهایم، گردی بر ما نیست. شاعر تشبیه میکند که ما مانند کودکی هستیم که در میدان زندگی سوار است، اما در واقع پیادهایم. او همچنین به سختیهای زندگی و حوادثی که بر ما میگذرد اشاره میکند و میگوید افتادگی دلیل بر بیارزشی نیست. در پایان به زیبایی و آزادی، به مانند سروهایی که ایستادهاند، و به تأثیر گلهای زندگی بر حال و احوال ما تأکید میکند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
ما هوش خود به باده گلرنگ داده ایم
گردن چو شیشه بر خط ساغر نهاده ایم
بر روی دست باد مرا دست سیر ما
چون موج تا عنان به کف بحر داده ایم
یک عمر همچو غنچه درین بوستانسرا
خون خورده ایم تا گره دل گشاده ایم
از زندگی است یک دو نفس در بساط ما
چون صبح ما ز روز ازل پیر زاده ایم
بر هیچ خاطری ننشسته است گرد ما
افتاده نیست خاک، اگر ما فتاده ایم
چون طفل نی سوار به میدان اختیار
در چشم خود سوار ولیکن پیاده ایم
عمری است تا به پای زمین گیر همچو سنگ
در رهگذار سیل حوادث فتاده ایم
چون سبزه پا شکسته این باغ نیستیم
ز آزادگی چو سرو به یک پا ستاده ایم
گوهر نمی فتد ز بها از فتادگی
سهل است اگر به خاک دو روزی فتاده ایم
صائب بود ازان لب میگون خمار ما
بیدرد را خیال که مخمور باده ایم