جا در سیاه خانه سودا گرفته ایم
از دست لاله دامن صحرا گرفته ایم
این شعر به توصیف حالتی درونی و دگرگونیهای روحی شاعر میپردازد. شاعر به زندگی دشوار و دلمشغولیهای خود اشاره میکند که در آنجا از عشق و زیباییهای دنیا دور مانده و دردها و رنجهای عاطفی را تجربه میکند. او از سختیهای ارتباط با عشق و تلاش برای دستیابی به آن سخن میگوید و از دیوانگی خود میگوید که ناشی از این دشواریهاست. شاعر به نوعی احساس ناتوانی و سرگشتگی در برابر زیباییها و مفهوم عشق را ابراز میکند و در نهایت به این نتیجه میرسد که با وجود تمام رنجها، دلی پر از عشق و آرزو دارد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
جا در سیاه خانه سودا گرفته ایم
از دست لاله دامن صحرا گرفته ایم
آسان به چنگ ما نفتاده است شمع طور
صد دست، پنجه باید بیضا گرفته ایم
از همت بلند که عمرش دراز باد
دام مگس فکنده و عنقا گرفته ایم
انصاف نیست راندن ما از حریم وصل
پیش از سپند آمده و جا گرفته ایم
از ما زبان خامه تکلیف کوته است
خط امان ز ساغر صهبا گرفته ایم
دیوانه ایم لیک نظر بند نیستیم
پیش ز گردباد به صحرا گرفته ایم
تار کفن به زخم زبان بخیه می زند
سوزن عبث ز دست مسیحا گرفته ایم
دیوانگی علاج ندارد و گرنه ما
روغن ز ریگ آتش سودا گرفته ایم
صد نیزه موج خون ز سرما گذشته است
تا مصرعی ز عالم بالا گرفته ایم
صائب به زور جذبه طبع بلند خویش
خورشید را ز دست مسیحا گرفته ایم