نزدیک من میا که ز خود دور می شوم
وز بیخودی ز وصل تو مهجور می شوم
در این شعر، شاعر از احساس بیکفایتی و دوری از عشق سخن میگوید. او بیان میکند که نزدیک کسی نرود که باعث شود از خود و هویتاش دور شود. در این حالت، از زیباییهای جهان و عشق به شدت تحت تأثیر قرار میگیرد و در عین حال به باده و مستی نیز اشاره میکند. او از دور شدن از خدا و مواجهه با مشکلات زندگی سخن میگوید و به نوعی حاکی از تلاش برای بازگشت به خود است. شاعر با تصاویری چون کباب شدن در آفتاب و بیدار نشدن از خواب به بیان احساسات عمیق و برداشتهای خود از زندگی و عشق پرداخته است. در پایان، او به چندین تناقض و درگیریهای درونیاش اشاره میکند که نشاندهنده پیچیدگی روابط انسانی و احساسی است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
نزدیک من میا که ز خود دور می شوم
وز بیخودی ز وصل تو مهجور می شوم
حاجت به باز کردن بند نقاب نیست
چون من کباب ازان رخ مستور می شوم
آن چشم پر خمار مرا می برد ز کار
ورنه حریف باده پر زور می شوم
نزدیکتر کند به تو پاس ادب مرا
هر چند بیشتر ز نظر دور می شوم
از آفتابروی تجلی شدم کباب
پنهان به پرده شب دیجور می شوم
بالیدنم چو ماه به امید کاهش است
در انتظار سیل تو معمور می شوم
صورت پذیر نیست ز من ناتوانتری
کز ضعف تن در آینه مستور می شوم
با گمرهی دلیل شوم خلق را به راه
کورم ولی عصاکش صدکور می شوم
کوتاه دیدگان شمرندم ز قانعان
از حرص اگرچه توشه کش مور می شوم
از دیده هر چه رفت ز دل دور می شود
من پیش چشم خلق ز دل دور می شوم
از خویش می روند چو بیخود شوند خلق
آیم به خویش من چو ز خود دور می شوم
از ساحل است لنگر من گرچه بیشتر
از یک پیاله قلزم پرشور می شوم
از بس گزیده اند مرا در لباس، خلق
عریان به سیر خانه زنبور می شوم
صائب ز چشم شور کنم زخم خود نهان
آلوده گر به مرهم کافور می شوم