دل را جلا به دیده نمناک می کنم
آیینه را به دامن تر پاک می کنم
این شعر به عواطف و احساسات انسانی در ارتباط با عشق و اشتیاق اشاره دارد. شاعر در ابتدا به پاکسازی دل و جان خود پرداخته و سعی میکند زیباییها را از غبار زدوده و شفاف کند. او در تلاش است تا هر گونه غم و ناامیدی را از خود دور کند و خود را به شوق وصال محبوب برساند. با وجود چالشها و دلشکستگیها، او همچنان امید دارد و زیباییهای زندگی را در کنار دردها جستجو میکند. شاعر به تصویرسازیهای طبیعی و عاطفی اشاره میکند و در نهایت به کمبودهایی که در زندگیاش وجود دارد، اعتراف میکند، اما تلاش میکند تا با وجود ضعفها، به زندگی ادامه دهد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
دل را جلا به دیده نمناک می کنم
آیینه را به دامن تر پاک می کنم
دور نشاط نقطه به پرگار بسته است
سر را به کار حلقه فتراک می کنم
پاس صفای آیینه می دارم از غبار
جان را اگر ز تیغ تو امساک می کنم
بر هر زمین که می رسم، از پیچ و تاب خویش
دامی ز شوق صید تو در خاک می کنم
غافل نیم به مستی ازان قبله دعا
دستی بلند چون شجر تاک می کنم
دارم به اشک بی اثر خود امیدها
با آن که تخم سوخته در خاک می کنم
در باغ بی تو هر قدح خون که می خورم
دست و دهن به دامن گل پاک می کنم
هر چند عاقبت ثمر می ندامت است
خونی به نقد در دل افلاک می کنم
برقی کز اوست سینه ابر بهار چاک
از سادگی نهفته به خاشاک می کنم
صائب ز ضعف تن نفسم می شود تمام
تا چون حباب پیرهنی چاک می کنم