چون شمع چند من به زبان گفتگو کنم؟
روشندلی کجاست به جان گفتگو کنم؟
در این شعر، شاعر به روشندلی و گفتگو با دل و جان خود میپردازد. او از سیاهی دل و مشکلات ارتباط برقرار کردن با دیگران سخن میگوید و اینکه با وجود darkness و ناامیدی، تلاش دارد با خود و دیگران به گفتگو بپردازد. او میگوید که در باغ و زندگی چیزی از روشنی باقی نمانده و دلش پر از درد است. همچنین به زیبایی و عمق احساساتش اشاره میکند و میخواهد امیدوار باشد، حتی اگر زبانش شکسته و دلش سیاه شده باشد. در نهایت، او بیان میکند که در مواجهه با سختیها و پیچیدگیهای زندگی، همچنان تلاش میکند تا ارتباط برقرار کند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
چون شمع چند من به زبان گفتگو کنم؟
روشندلی کجاست به جان گفتگو کنم؟
تلقین خون مرده دلم را سیاه کرد
تا چند با سیاه دلان گفتگو کنم؟
روشندلی نمانده درین باغ و بوستان
با خود مگر چو آب روان گفتگو کنم
خیزد ز شیشه خانه دل بانگ الامان
هر جا من شکسته زبان گفتگو کنم
لوح سیاه کرده پذیرای نقش نیست
چون خامه من به ساده دلان گفتگو کنم
با تیغ او که از رگ جانهاست جوهرش
چون من برای خرده جان گفتگو کنم؟
صائب ز پیچ و تاب گره می شود سخن
گاهی کز آن دهان و میان گفتگو کنم