چون نیست پای آن که ز عالم بدر زنم
دستی به دل گذارم و دستی به سر زنم
این شعر احساسات عمیق شاعر را نسبت به عشق و درد و رنج ناشی از آن به تصویر میکشد. شاعر از ناامیدی و بیپناهی خود سخن میگوید و به حسرت و غم درونیاش اشاره میکند. او به تلاشهای بیفایدهاش در زندگی اشاره کرده و ایمان دارد که در زیر فشارهای زندگی به جایی نخواهد رسید. همچنین، او با تشبیهات زیبا، احساساتش را به طوری مشخص بیان میکند و نشان میدهد که حتی در دل درد و رنج، زیباییها و خوشیها نیز وجود دارند. این شعر نشاندهنده تضاد بین زیبایی و غم، امید و ناامیدی است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
چون نیست پای آن که ز عالم بدر زنم
دستی به دل گذارم و دستی به سر زنم
گر می زنم به هم کف افسوس دور نیست
بال و پرس نمانده که بر یکدگر زنم
اکنون که تیغ من سپر و تیر شد کمان
دستی مگر به ترکش آه سحر زنم
ای سرو خوش خرام ز پیش نظر مرا
چندان مرو که دامن جان بر کم زنم
از گریه شمرده من شد جهان خراب
ای وای اگر به آبله ها نیشتر زنم
در زیر چرخ سعی به جایی نمی رسد
در تنگنای بیضه چه بیهوده پر زنم؟
از چشم بد چکیده الماس می شود
از گریه مشت آبی اگر بر جگر زنم
هر چند طوطیم، علف تیغ می شوم
از هر کجا چو سبزه بیگانه سر زنم
صائب هزار نیش ز هر خار می خورم
در راه عشق گامی اگر بیخبر زنم